نبض زمان آرام می تپد روزی کودکم خواهد آمد

امروز من

عزیز دل مامان ، قربونت برم    از امروز دارم کم کم خونه تکونی رو شروع میکنم               آخه تا عید دیگه چیزی نمونده مامانی  باید همه جا تمیز و مرتب باشه .     من و بابایی هم که اکثرا خونه نیستیم واسه همین باید از الان دیگه شروع کنم میخوام کم کم تمیز کنم تا بهم زیاد فشار نیاد و اذیت نشم آخه من و بابایی منتظر شما هستیم ممکنه شما بخوای ما رو غافلگیر کنی  و بشی عیدی من و بابایی از طرف خدا   انشاالله انشاالله   عزیزم تصور...
21 بهمن 1393

مگر تو ..... سنگ تمام بگذاری !

هزار خواهش و آیا هزار پرسش و اما هزار چون و هزاران چرای بی زیرا هزار بود و نبود هزار شاید و باید هزار باد و مباد هزار کار نکرده هزار کاش و اگر هزار بار نبرده هزار پوک و مگر هزار بار همیشه هزار بار هنوز ..... مگر تو ای همه هرگز ! مگر تو ای همه هیچ ! مگر تو نقطه ی پایان بر این هزار خط ناتمام بگذاری ! مگر تو ای دم آخر در این میانه تو سنگ تمام بگذاری .   ...
21 بهمن 1393

یاد تو

هر بار که تو را یاد می کنم ، گم می شود تکه ای از من ؛ در من !! همین روزهاست که " تمام شوم ..... "     ...
19 بهمن 1393

آرزویم تو هستی

از خدا پرسیدم : اگر در سرنوشت من ، همه چیز از پیش نوشته ای پس آرزو کردن چه سود !!!!! خدا گفت : شاید در سرنوشتت نوشته باشم ..... هر چه آرزو کند .....!! عزیز دل مادر ، من از خدا ، داشتن تو را آرزو میکنم .   ...
19 بهمن 1393